ابدوغ خیار داشتیم
یعنی اول برنامه برنجو لوبیا قرمز بود که خیلی دوسدارم
ولی خیلی دیر اماده میشد
باباهم خیار و ماست خریده بود
به مامی گفتم ابدوغ بخوریم که اونم بذاریم برا شب.. خخخ
اووووم... ی عالمه سیر ریختم توش... خیلی سیر دوسدارم.. دیشبم ی عالمه خوردم...
مامان سر سفره گفت... فک نکنم برنج و لوبیاها به شب برسه
منم تو دلم خندیدم... با خودم گفتم.. دیر نقشمو فهمیدی
خخخ
سه ساعت دیگه.. با حدیث وعده کردیم... حمله کنیم به قابلمه و انقلابی برپا کنیم... وعده ی ما.. ساعت 5..تو اشپزخونه.. تا سرنگونی کامل اون قابلمه ی ملعون
+ نوشته شده توسط ی پسر شاد در سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۶ و ساعت 14:31 |
برچسب:
نویسنده: آریا حسینیپور
جالب بود... تجربه ی خوبی بود...
برچسب:
نویسنده: آریا حسینیپور
خدایی خیلی تو روحیم تاثیر داشت
خیلی بهم انرژی داد
ی سری اتفاقایی افتاده بود
که.. بگذریم
خخخخ
این سریالللللل واقعا محشره
ذمشون گرم
مخصوصا جویی و راس
خخخ
خدا خیرتون بده کصافطا
برچسب:
نویسنده: آریا حسینیپور
اوووه
عاشششق این اسمم
بهم انرژی میده
برچسب:
نویسنده: آریا حسینیپور
.....
برچسب:
نویسنده: آریا حسینیپور
وایییی
فرااااررررر
برچسب:
نویسنده: آریا حسینیپور
دلم یکم گرفته

برچسب:
نویسنده: آریا حسینیپور